شنبه 5 تیر ماه سال 1389

بومی سازی به چه معنا؟

موضوعی که جدیداً توسط برخی سیاستمداران کشور مطرح شده است و در صورت تحقق تأثیرات مهمی در آینده علمی کشورمان دارد، مسئله بومی سازی علوم انسانی است.

البته پیش فرض این مطلب این است که طرح این مسئله توسط سیاستمداران صرفاً پایه و اساس علمی دارد و یک بهانه ی سیاسی برای تصفیه دانشگاه ها نیست. بنابراین ابتدا باید مشخص شود منظور از بومی سازی نزد سیاستمداران و علمای حامی این طرح چیست.  در نظر من بومی سازی ای که این افراد در نظر دارند عبارتست از بنا کردن علوم انسانی جدید بر اساس پیش فرض های اسلامی-ایرانی به گونه ای که یک سنت جدید در علوم انسانی در مواجهه با سنت مدرنیسم پدید آید. به بیان دیگر علوم انسانی حاصل از بومی سازی یک علوم انسانی اسلامی-هایدگری است از طریق بنا کردن علوم انسانی جدید بر پایه هایدگر ایدئولوژیک. این بومی سازی قرار است تمامی جنبه های علوم انسانی یعنی موضوع، روش و هدف را دربر بگیرد.

از بومی سازی موضوع شروع می کنیم. همانطور که از نام علوم انسانی پیداست موضوع علوم انسانی، انسان است و هر یک از شاخه های علوم انسانی یکی از جنبه های انسان را بررسی می کند؛ برای مثال روانشناسی انسان را از آن جهت که ذهن دارد، جامعه شناسی انسان را از آن جهت که در جامعه زندگی می کند و فلسفه کلیت انسان را مورد بررسی قرار می دهد و ... . آیا کلیت انسان مسلمان و ایرانی با کلیت انسان ژاپنی، فرانسوی، یهودی و ... تفاوت دارد؟ مسلماً جواب منفی پس بومی سازی  حداقل در موضوع فلسفه ناممکن است. در سایر شاخه های علوم انسانی، آیا مقصود از بومی سازی روانشناسی تحلیل ذهنی افراد مسلمان است؟ که این امر حتی کمی مضحک به نظر می رسد.

هدف عمومی تمامی علوم بشری به ویژه از آغاز مدرنیته شناخت بوده است و هدف اختصاصی علوم انسانی شناخت انسان است. آیا بومی سازی علوم انسانی قصد تغییر این هدف را که مهمترین عامل پویایی علوم انسانی مدرن بوده است دارد؟ این شبهه مهمی است که باید به آن پاسخ داده شود. به نظر خود من با بومی سازی علوم انسانی هدف آن از شناخت به اثبات تمایل پیدا خواهد کرد که سبب اسارت زجرآور این علوم در زندان ایدئولوژی خواهد شد.

و نهایتاً می رسیم به بومی سازی روش. اگر در بومی سازی روش جنبه اسلامی چیره شود، روش علوم انسانی شباهت زیادی به روش علوم فقهی پیدا می کند ولی اگر جنبه هایدگری برتری یابد، روش از مطالعه آثار گذشتگان به تفکر محض  تغییر می یابد(آنچه هایدگر و  به تبع او رضا داوری اردکانی خواهان قرار دادن آن به جای فلسفه بوده و هستند)

نکته ای که در آخر باید به آن اشاره شود این است که اگر بومی سازی به این منظور اجرا شود که دانشگاه ها و مراکز آکادمیک علوم انسانی ما صرفاً مصرف کننده ی این علوم نباشند و قدرت نظریه پردازی و تولید علم در این مراکز تقویت شود، امر مطلوبی است. اما راه رسیدن به آن آنچه که در بالا ذکر شد نیست بلکه راه آن آموزش و نهادینه کردن تفکر انتقادی در مدارس و دانشگاه های علوم انسانی است.

جمعه 4 تیر ماه سال 1389

چرا معرفت شناسی (اپیستمولوژی) بر وجودشناسی (انتولوژی)

مقدم است؟


آب... نه هواست... نه بابا آتیشه... نه آپایرونه...نه مثال خیر و ...

این نمونه ای از جدل های وجودشناسی در قرون 6 و 5 پیش از میلاد است. بی نظر می رسید که فلاسفه باستان از تالس و آنکسیمندر گرفته تا سقراط و پس از آن افلاطون و ارسطو و نوافلاطونیان جدل بی انتهایی را بر سر مباحث وجودشناختی آغاز کرده بودند. این روند که در زمان سقراط و پیش از او باعث پیدایش سوفیست ها و تزلزل پایه های فلسفه شده بود، در قرون وسطی هم ادامه یافت. البته با یک تفاوت و آن هم اینکه چون مبدأ و مبنایی به نام کتاب مقدس وجود داشت تعارضات به حد تعارضات باستان نبود. تا اینکه فلسفه وارد دوران جدید خود شد و پس از طی مراحلی به دست جان لاک رسید و او بزرگترین افتخار فلسفه ی جدید را رقم زد: انتقال مباحثات فلسفی از وجودشناسی به شناخت شناسی. و این گونه فلسفه وارد مرحله ی جدیدی از حیات خود شد.

اما مزیت تقدم معرفت شناسی بر وجودشناسی چیست؟

برای پاسخ به این سوال بازمی گردیم به یونان باستان. در آن دوران فلاسفه بدون هرگونه طرح مباحث معرفت شناختی سراغ شناخت سرچشمه ی وجود می رفتند و در کل یا تحقیقات معرفت شناختی انجام نمی دادند یا اگر انجام می دادند آن را مباحث وجودشناختی خود بنا می کردند(مانند افلاطون مباحث معرفت شناختی اش را بر فرضیه عالم مثل بنا کرد). به علت تعارض این گونه مباحث وجود شناسی، گروهی برخاستند و دم از بی اعتباری معرفت بشری زدند موجب تزلزل پایه های فلسفه شدند. باید به این نکته ی مهم اشاره کرد که چطور می توان تضمین کرد بدون آگاهی از توانایی های شناختی بشر می توان سراغ هرگونه شناخت دیگری -به ویژه شناختهای وجودشناختی- رفت؟

وجودشناسی بدون معرفت شناسی اشکال دیگری هم به دنبال دارد. به عقیده من پیدایش غالب تئوری های پوچ گرایانه معلول پرداختن به وجودشناسی بدون پایه های معرفت شناختی است. افرادی که گرفتار پوچ گرایی شده اند عموماً افرادی هستند که بدون پایه های معرفت شناختی و بدون آگاهی از توانایی های شناختی خود سراغ مباحث وجودشناختی می روند و زمانی که به
بن بست می رسند گناه را بر سر دنیا می اندازند و می گویند عجب دنیای پوچی! در حالی که اشکال از شماست که بدون کسب آگاهی از توان شناختی خود سراغ مباحث وجودشناختی (شاید به خاطر جذابیت بیشتر آنها نسبت به مباحث معرفت شناختی) رفته اید.